Lilypie Second Birthday tickers وروجکم ...

امروز کسرا دو ساله شد. لبخند

چی میتونم بگم جز تشکر از خدا... روزایی بود که ازش خاستم مادر باشم، بعد از اون خاستم پاره تنم سالم باشه و البته اگه میشه پسر باشه چشمک و خدای مهربون همه رو بهم داد در بهترین شرایط ممکن.

ممنونم از خدا به خاطر بودن کسرا... دیدن صورت ماهش و شنیدن خنده هاش. واسه شور و شوق بازیاش که خونه رو پر کرده ... با هیجان دویدنش... و موقع شادی جیغ کشیدنش... با زبون مخصوص حرف زدنش و متفکرانه فیلم دیدنش... از خدا ممنونم به خاطر لذتی که از دیدن دستای کوچولوش در حال بازی می برم... وقتی موهاشو از صورتش کنار میزنم و توی خاب صورت نرمشو میبوسم...

ازش ممنونم که دو سال شیرین ترین لحظه ها رو بدون تکرار تجربه کردم و شیرین تر اینکه اینقدر به لطفش امید دارم که میدونم بعد از این هم بهتر از اینا در انتظارمه.

پ.ن:  سالگرد دو سالگی کسرا بابا شهرام کنارمون نیست و ناچار تولدشو تا یکی دو هفته ی آینده و برگشت بابا عقب انداختیم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

بعد از پنج ماه تاخیر ما برگشتیم! 

با این وبلاگ میفهمم زمان چطور سریع میگذره و اکثرن متوجه نیستیم. 

بعد از به راه افتادن کسرا دیگه واقعن وقت سر خاروندن نمونده و البته اگه وقتی هم هست با وایبر و ... میگذره...  الان کمی شرمنده از خودم و پسرم هستم که با اون وسواسی که واسه نوشتن پیشرفتاش داشتم این همه مدت به اینجا سر نزدم...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

 

 امروز بعد از دو ماه قراره این پست از پیش نویس دربیاد و تقریبا شاید دیگه مزه ای هم نداشته باشه... علت این تاخیر کلی اتفاقای خوب و بد بود که این مدت پیش اومد از همه مهم تر از دست دادن بابابزرگ عزیزم که هنوز که هنوزه با فکرش بغض آزارم میده و انگیزه هر کاری از دلم میره...

متن پست رو دستکاری نمی کنم تا حال و هوای اون روزا برای خودم و کسرا یادگاری بمونه...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

انگار این مدت وبلاگ طلسم شده! هر دفعه تصمیم به آپدیت میگیرم یه چیزی پیش میاد و ...

کسرا این روزا خیلی ماه شده و بیشتر از قبل لازمه که بنویسم و عکس بذارم ولی دریغ از نیم ساعت وقت آزاد برای خودم و نت و این حرفا{#emotions_dlg.e7}

روزایی که ننوشتم و نبودیم پر از پیشرفت و خبر جدید از کارهای کسرا بود...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

 

اردیبهشت برای من خوب شروع نشد! ولی شکر خدا داره به خوبی و آرومی تموم میشه.

هنوز تلاطم اول سال نخوابیده و در کل سال جدید داره روی دور تند میگذره. کسرا تموم وقتمو توی خونه پر کرده از غذا و کاراش گرفته تا بازی و سرگرمیش...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

سال نوی همگی البته با یک ماه تاخیر مبارک. مژه 

اول از همه به خاطر این مدت نبودنمون و سر نزدن و جواب ندادن کامنت ها از دوستای بامحبتم معذرت میخوام.خجالت

امسال خدا رو شکر خوب و پرتحرک شروع شد و امیدوارم همینطور هم پیش بره.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

خب خدا رو شکر موج مریضی هم گذشت و رفت و دست از سر ما برداشت و دوباره بلاگیری های کسرا شروع شد. دلقک

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

همچنان درگیر مریضی و بی اشتهایی کسرا هستیم دل شکسته هر چند وقت دوباره علائم سرماخوردگی همراه تب سراغش میاد و معلوم نیست کی میخواد تموم بشه. دکتر براش شربت سفیکسیم نوشته و به نظرش این مقدار طول کشیدن سرماخوردگی طبیعیه! خدا رو شکر عفونت گوش و این حرفا در کار نبود و البته خبری از دندون هم نیست.خمیازه

بقیه در ادامه مطلب ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

سه شنبه 15 بهمن 92 لبخند وروجک نازنین رسماَ یک ساله شد. هورا و چهارشنبه 16 بهمن تولدش رو خیلی خودمونی و مختصر و فقط با حضور مامان و باباها و دایی ها و عمه ها گرفتیم.

 بقیه عکس ها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاده نظرات () |

یک سال گذشت... شیرین ترین دوران عمرم تا الان...

پارسال این موقع روی همین صندلی نشسته بودم و تو با لگدهات امونمو بریده بودی خیال باطلبه مرخصی و آماده شدن واسه اومدنت فکر می کردم و هیچ خبر نداشتم فردا کنارم خواهی بود. بغل قلب خیلی با عجله اومدی و الان که شیطونیا و فضولی هاتو میبینم دلیلشو می فهمم. مژه همیشه در حال شیطونی و تکاپو... توی شکمم... دوران نوزادی... و این روزهای شیرین... که نفسمونو می گیری بس که دنبالت می دویم.ماچ

عزیز دلم همیشه شاد و پرانرژی باش... همیشه مثل این یک سال که گذشت، با خنده ها و بازیات خونه رو پر از شادی کن.

دوستت دارم... اونقدر که نمیشه گفت و نوشت.

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |