یک سال و یک ماه و یک هفته ی من

نفسم از وقتی حالش بهتر شده دیگه آتیشی نیست که نسوزونه و به معنی واقعی کلمه از دیوار راست بالا میره! چشم از هر جا که بتونه سر در میاره و هیچی از دستش در امان نیست. ما هم مشکلی نداریم و تا حد امکان میذاریم هر چی میتونه توی خونه بگرده و کنجکاوی کنه. روش باباش اینه که هیچی رو از دستش نگیریم و جمع نکنیم تا کسرا بتونه جواب همه کنجکاویاشو تو خونه پیدا کنه... خدا رو شکر تا الان اثر مثبت داشته و وقتی جایی میریم از کنارمون تکون نمی خوره و به چیزی دست نمیزنه (مگر در موارد نادر که وسوسه خیلی قوی باشهعینک) البته خونه بابا حسین استثناست و اونجا هم مثل خونه خودمون نسبت به همه چیز حس مالکیت داره و تعارف و رودرواسی و این حرفا هم که... دلقک 

 

خب دیگه فضولیاش به آشپزخونه و کابینتا و ... هم رسیده البته تا الان خدا رو شکر به ظرف های شکستنی علاقه نشون نداده که جای بسی خوشحالیه چون واقعاً واسم امکانش نیست جاشونو عوض کنم. ولی خدا نکنه در حال چیدن ظرف توی ماشین باشیم... تو یه چشم به هم زدن خودشو میرسونه و رو در ماشین سوار میشه!

به کانتر آشپزخونه خیلی علاقه داره و بیشتر واسش سواله میاد روی مبل و با نهایت سختی و تلاش خودشو میرسونه اون بالا چشم تو این جای کم موندم چطور میشه جای این مبل رو عوض کنم تا احتمال خطر براش کم بشه.

بعدش کشوهای پاتختی ما!!! وای از لحظه ای که کسرا زودتر از ما بیدار بشه... از تخت میاد پایین، میره جلوش میشینه و اینقدر این کشوها رو میکشه بیرون و دوباره میکوبه و می بنده که دیگه سرسام میگیریم از دستش. و البته هر چی هم داخلش باشه پخش و پلا میکنه روی زمین و میره ...

این روزای آخر سال و خونه تکونی و اینا دیگه خوش به حال کسراست. همه کشوها و کمدا و همه وسایل داخلش...  گاوچران

 

زمستونی چون انباری سرد بود درش کم باز میشد و زود می بستیم و نمیذاشتیم کسرا بره واسه همین واسش معما شده بود و دیوونمون کرده بود هر چیزی از انباری میخواستیم باید بشمار سه برمیداشتیم و میومدیم بیرون بعدشم جیغ و گریه و سرو صدا... یکی دو بار بابایی لباس تنش کرد و بردش اون تو تا خوب ببینه و خیالش راحت شه زبان ولی خب فایده نداشت چون دوست داره بشینه و خودش به همه چی دست بزنه... خلاصه جمعه پیش هوا هم که بهتر بود در انبار رو باز کردیم و ریختیم بیرون و کسرا هم حسابی صفا کرد. از فرداشم میرفت جلوی در تا درو باز کنیم بره داخلقلب حالا چون تازه تمیز شده و خیالمون راحته میذاریم بره و خیلی کیف میکنه. میشینه جلو قفسه ها و هر چی که حال کنه برمیداره و میریزه به هم و طفلکی ما هم که هستیم بعدش جمع کنیم.مژه

حواسش خیلی جمعه و به هیچ وجه نمیشه سرش کلاه گذاشت. چند روز پیش گیر داد به دوربین و قبل از اینکه بهش بدم یواشکی باتری شو درآوردم و دادم دستش ولی فهمید و گیر داد به اون یکی دستم و باتری رو از تو مشتم درآورد و بعدشم دوربین رو چرخوند و دقیقاً در جای باتری رو با اشاره نشون میداد و باتری رو میذاشت روشبغل در حالی که به نظر خودم واقعاً دور از چشمش این کارو کردم! 

امروز هم با دایی علی پای کامپیوتر بوده و فلش رو از دستش گرفته و سعی کرده بذاره روی پورت usb ! ماچ

دیگه از کاراش اینه که کنترل رو میده دستمون و به تلویزیون اشاره میکنه یعنی روشن کن.

برس برمیداره و روی سرش میکشه.مژه

ناخنگیر رو روی انگشتای پاش میگیره و مثلاً ناخناش رو می گیره عشقم.

دستمال کاغذی رو می گیره جلو صورت خودش یا ما و بینی ها رو می گیره بمیرم براش از بس مریضیش طولانی شد و با بینیش درگیر بودیم یاد گرفته قلب

وقتی دستمال دستشه یه کار جالب میکنه چند تیکه ش میکنه و با یه تیکه بینی شو می گیره، با یه تیکه میکشه روی گوشیامون و تمیز میکنه و ... کلاً بچه م صرفه جویی میکنه!

وقتی وسیله ای چیزی تو بازیش میره زیر مبل و میز و ... دراز میکشه و میگرده دنبالش و اگه دستش برسه با دقت درش میاره بغل عاشق این حرکتشم.

استفاده از قاشق و ظرف غذا رو هم داره یاد می گیره و اصرار داره خودش با قاشق غذا بخوره که خب عمراً موفق نمیشه و فقط یه دنیا کار واسه من درست میکنه...

به قدری عاشق حموم و آب بازیه که گاهی یک ساعت توی حموم معطلشم تا خوب بازی کنه. مواقع عادی هم اگه در حموم رو باز ببینه باید حتماً ببریمش وگرنه جیغ و داد و گریه راه میندازه. گاهی هم مثل مظلوما میره پشت در حموم میشینه... آخ که هلاک این کاراشم.ماچ

خب راستی توی این ماه کلی اتفاقای خوب داشتیم:

10 اسفند دختر عمه نازنینم دختر ماهش آیلین رو به دنیا آورد.

13 و 14 اسفند دو روزه برای یک کلاس با کسرا رفتیم مشهد که خیلی آقا بود و تو دو روزی که درگیر کلاس و رفت و آمد بودم پیش مامان شهلا موند و کلی تعریفشو کردن. مژه

21 اسفند مامان آزاده 31 سالگی رو تموم کردهوراو رفت تو 32 سال متفکر.

و از همه مهمتر و بهتر... 22 اسفند یه عضو جدید به خانواده اضافه شد و عشقمون دایی علی متاهل شد. در نتیجه کسرای بی خاله! صاحب یک خاله مهربون شده که خیلی هم میونه ش باهاش خوبه و دوستش داره.قلب

و بقیه عکساش... (تکراری و مثل همه چون اکثراً توی یک روز گرفته شده) آخه دوربین که می بینه دیگه مجال نمیده وروجک.

اداهایی که اینجا با عروسکش درمیاره خیلی جالب بود واسم...
 
 
 
 
 
 


اشتهاش به لطف داروها بهتر شده ولی بازم مثل قبل نیست! مثلاً امروز از عصر نمی دونم چرا هیچی نخورد!


نشستنشو ... ماچ
 
 تو راه مشهد
 
 
 دلیلی که نمیشه ازش عکس گرفت: منتظر
 
 





و اولین تجربه های عکاسی پسرم بغل



 
و چون احتمال نود درصد این آخرین پست امساله، پیشاپیش سال نو رو به همه دوستای گل خودم و کسرا تبریک میگم ماچ 
 
 
 
پ.ن: دوستان پرشین بلاگی عزیز شما هم مثل من با ذخیره خودکار پیش نویس مشکل دارین؟ به هر حال اگه به هم ریختگی توی فونت و فاصله نوشته ها با عکسا هست به خاطر مشکل جدید من با پیش نویس پرشین بلاگه !
/ 13 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا

سال نو مبارک عزیزم... ایشالا که هیچ وقت دوباره مریضی سراغ پسرکمون نیاد و امسال رو با سلامتی و پشت سر بذاره[قلب] [بغل][بغل][بغل]

ناهید(مامان امیرحسین)

سال نو مبارک سال خوبی براتون آرزومندم مامان آزاده جون تولد مبارک هرچند با تأخیر زیاد ببخشید کسررا جون عاشقتم اون مدل مو سر بالای فشن خیلی بهت میاد. بووووووووس

مامی سارا

با ارزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو مبارک دوست خوبم[قلب][قلب][قلب][قلب]

ماری

سلام سلام صدتا سلام سال نو تون مبارک ...ای جونم یه ساله و یه ماهه که دلم واسش یه ذره شده ...یعنی اینقدر که این امیرعلی وقتم رو میگیره که مثل الان خفاش وار پنج صبح باید زندگی ازاد داشته باشم خخخ...اصن یه وضی خاله چقدر تو جیگررری اخه عشق میکنم هر وقت میبیمت هزارساله شی و تنت سالم ...شکر که بهتری

رویا

ای وای آزاده جون من و بردیا هم یک ماه و نیم درگیر مریضی هستیم و بردیا هم هیچی نمی خوره خدا رو شکر که خوب شدید منم نتونستم این چند وقت بیام ببخشید پسر خوشگلمو ببوس

***کلبه کودک***

سلام... بیش از 100 عنوان سی دی اختصاصی کودک عکس نی نی های نازگوگولی!

مامان سام

آزاده جون کجااااااااااااااااااااااااااااااااااایید کسرا جونم چه طوره؟[قلب]

حسین آقا

سلام چه نازه پسرتون خدا حفظش کنه...اگه لینک حسین آقا رو بزراین تو وبتون ممنون می شم