برای تو

نفس مامان و بابا

معصوم میخوابی و با لبخند بیدار میشی. اصلاً نمیشه دوستت نداشت! برای لحظه لحظه با تو بودن از خدا ممنونیم. چند سالته که اینو میخونی؟ چه حسی به ما داری؟ نمیدونم! اما این لحظه دلمون خواست این حسمون برات ثبت بشه و یه روز بدونی مامان و بابا عاشقتن. شیفته برق بیداری چشمات و آرامش خوابت، عاشق هر حرکت و نگاه و صدات. مدام نگات می کنیم از صبح تا شب، و شب که کنارمون خوابیدی خستگی ناپذیر تموم عکسات توی دوربین مرور میشه. چه میشه کرد؟ دلمون واسه چشمای وروجکیت تنگ میشه.  روزای اول فکر می کردیم ذوق و شوق اول بچه داریه! اما عشقم، 5 ماه و یک هفته گذشته و این بساط هر روزمونه. فکر هم نمی کنم حالا حالاها از این کار خسته بشیم.

خواستیم بدونی روزایی خواهد بود که مامان و بابا این همه حوصله ندارن، خسته ن یا پیر شدن یا هر دلیل دیگه... روزهایی که شاید چیزی یا کاری خوشحالت کنه که از ما برنمیاد یا به صلاحت نیست... و خیلی چیزای دیگه که از الان دوست نداریم فکرشو بکنیم، چون این روزات خیلی شیرینه و می دونیم زمان زود میگذره.

عمر مامان و بابا، داریم از لحظه لحظه ت لذت می بریم. از هر حرکت و تغییری که می کنی. از نگاهای کنجکاو و متعجبت، از لبخندای شیطونت وقتی جلوی آینه می بریمت و لبخندای بی حال و قشنگت توی خواب. از اصراری که به دیدن اطراف داری و حرصی که واسه نشستن میزنی. از بوی تنت... که عاشقشیم ... کاش میشد واسه همیشه نگهش داشت. از مرتب کردن اتاقت با یک دست وقتی توی بغلی. از انتخاب عروسک و اسباب بازی و تصور تو وقتی باهاشون سرگرم میشی. از پهن کردن لباسای کوچولوت روی رخت آویز، از جمع کردن عروسکات از دور و بر وقتی میخوابی. از اون لحظه که بیدار شدی و با بابا میدویم تو اتاقت تا چشمای براق نازتو زودتر ببینیم، عاشق کش و قوساتیم... لبخند میزنی و خودتو میکشییییی و بازم لبخند میزنی. مهربونی مامانم، همیشه میخندی. از لحظه ای که می بریمت واسه شستن توی دستشویی و تو با چشمای گرد همه چیو نگاه می کنی و به همه چی میخوای دست بزنی، از نفس نفس زدنت با بغض وقتی صورت کوچیکتو میشوریم. از لم دادنت توی وان حمومت، از جست و خیزات وقتی میخوایم آب روی سرت بریزیم و تو خوشت نمیاد و میخوای فرار کنی. از صدای خندت که شیرین ترین خنده ست وقتی زیر گلوی نرمتو می بوسیم و میخوایم زمان همونجا وایسته... از گریه ای که بعد از ترسیدن سر میدی و زود توی بغل آروم میشی، از اداهایی که واسه نخوردن قطره و دارو درمیاری... قورت نمیدی و میپره به گلوت و ما رو میترسونی، از  لحظه ای که توی بغلم شیر میخوری و با چشمای گرد نگام میکنی، وای عشقم که تا چشمم به چشمت میفته میخندی و تا نگامو ازت میگیرم اعتراض میکنی. از نگاه مغروری که از توی بغل بابا به اطراف میندازی، انگار روی تخت پادشاهی سواری (که هستی)

نفسم شیرینیات تمومی نداره ... هر لحظه تو رو به آغوش گرفتن و بو کشیدن غنیمته. امروز خواستیم اگه روزی از لذت این روزا دور شده بودیم، اگه تو از ما دلخور بودی یا ما از تو دلگیر... یادت نره که تو نفس مامان و بابایی . "کسرا" ی مایی و ما همه قشنگیا رو واست میخوایم، حتی اگه نتونیم...

 

پ.ن: ساعت 1 شبه، خوابیدی و مثل هر شب هر چند دقیقه بهت سر میزنیم مبادا بیدار بشی و بترسی. (شایدم سر زدن بهونه ست واسه دیدن فرشته ای که آدم از نگاهش سیر نمیشه)

/ 4 نظر / 34 بازدید
مامان بهراد

بچه ها وقتی می خوابن واقعا عین فرشته ها میشن و آدم از دیدنشون سیر نمیشه

هنگامه

واقعا این فرشته های کوچولو تمام هستی ما هستن و هر روز بیشتر از دیروز ما رو عاشقتر میکنن . خدا همشون رو صحیح و سالم حفظ کنه

فریبا

ای جان... چقدر شیرین خوابیده[رویا]

ماری

عزیزم حالا حالاها مونده که عاشق تر بشید ..بزار یه دونه ماما بگه کل دنیا واست زیر و رو میشه...خدا همه نی نی ها رو حفظ کنه ..عزیزم چقدر ناز خوابیده ..میطلبه بوسه بارونش کنی...قشنگ نوشتی مامان کسری...ازاده عزیز