کنجکاوی... شیطونی... فضولی...

این روزا فقط و فقط در اختیار کسراییم... 24 ساعت روز به نوبت گاوچران از صبح تا ظهر مامان فریده و دایی آریا... ظهر و بعد از ظهر که بابا حسین و دایی علی می رسن نوبت اوناست و از بعد از ظهر که تحویلش میگیریم تا شب بابایی و من به نوبت ...اوه

 

"در اختیار" که میگم واقعاً یعنی همین! یعنی مرتب بغلش کنیم، بخندونیمش، هرجا چهار دست و پا میره دنبالش بریم، یا باهاش بازی کنیم که اونم خودش پروسه ی عجیبیه شامل:

  • حرکت دادن ماشین هاش جلوش تا حرکت چرخاشونو با دقت نگاه کنهمتفکر
  • سوار سه چرخه و کامیون و کالسکه توی خونه گردوندن
  • با عروسکا جلوش فیلم و سریال اجرا کردن و به جاشون با انواع صداها حرف زدن
  • جلوی آینه بردن و مدت ها نگهش داشتن تا به خودش خیره بشه و بخنده و آواز بخونه و البته با حفظ فاصله ای که بتونه دو دستی بکوبه روی آینه!
  • توپ ها رو یکی یکی به طرفش قل دادن تا اونم بلافاصله بزنه بفرسته به یه سمتی!
  • دادن اسباب بازی به دستش تا پرت کنه و دوباره بدیم بهش و باز پرت کنه و ...
  • پشت شیشه پنجره نگهش داشتن تا حرکت تک تک ماشینا رو با چشم و گردن و البته با دهن باز دنبال کنه تا حدی که آب دهنش راه میفته و میریزه و...بغل
  • مدت ها کنار تختش نشستن و آویز تختش رو هی کوک کردن ...چشم
  • ماشین لباسشویی!!!

خلاصه حرف از بازی و سرگرمی که میاد هر خلاقیتی که فکرشو میشه کرد از آدم سر میزنه و بازم کافی نیست.
 
 
 کسرا هم این روزا کم نمیذاره و عملاً میشه گفت فرصت سر خاروندن واسمون نذاشتهابله از وقتی چهار دست و پا میکنه انگار حرص عجیبی داره واسه دیدن و دست زدن به همه چیز. از این طرف به اون طرف با نهایت سرعت و از هر جایی که فکرشو بکنین سر در میاره (زیر میز، زیر صندلی، داخل آشپزخونه، جلوی در ورودی، پشت مبل ها...)
 
 
 
 
 
و توی چشم به هم زدن به چیزی که میخواد میرسه، نمونه ش یه گلدون بخت برگشته که نتیجه ی هربار غافل شدن ما از کسرا، کم شدن یکی از برگاشه!
/ 13 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سام

خدا قوت عزیزم وای دیدن عکساش چقدر لذت بخشه.واقعاً دوست داشتنیه.خدا بهش سلامتی بده .اون عکش کنار ماشین لباسشویی خیلی با مزه بود.چه کار خوبی کردید روروئک گرفتید از خیلی خطرها حفظش می کنه.ایشاالله خوابش هم خوب خوب بشه ولی اینکه شبا زود می خوابه عالیه.خدا رو شکر [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

آزاده

سلام مامان كسرا جون.خوبين؟ ماشاا... چقدر بزرك شده كسرا جونم. واي پس شما هم به همين قضيه دچار شدين.ما مدتهاست اينجوري هستيم كه دائم بايد يكي پيش اميري باشه. باز كسرا كه مشخص بود ارومه.ولي اميرحسين.... :) جاتون خالي بالاخره بعد از 4 ماه برديمش مسافرت.و خيلييي عالي بود غقط از راه بركشت اذيت كرد.ولي اونجا خيلي خوب بود.چقدر خوبه وقتي دورو بر ادم شلوغهههه

ماری

وااای کسری [نیشخند] چی کار میکنی خاله ...ماشالله به شیطنتات ..عشق کردم با دیدنت ..من کلا عاشق نی نی های وروجک و نمکی ام ... ازاده جون نگران نباش به محص این که راه بیفته خیلی از درگیری هاتون و تعلقاتش نسبت به شما کم میشه ..و مستقل میشه ...این دوره هم میگذره و دلتنگ همین روزای وابستگی اش میشی... قربونش برررم الهی که اینقدر عزیزه واسم

سحر

وای چه گل پسری عکساشو که میبینم حساب کتاب میکنم چند وقت دیگه سوشیانت اینطوری میشه[قلب][بغل]

فریده

سلام مامان مهربون[قلب] نگران خوابش نباش.. احمد ما همینقد که شما گفتی هم نمیخوابه[نیشخند] بچن مثل خودمون نیستن که[خواب] اون عکسا که روبرو لباس شویی نشسته انگار داره فیلم میبینه خیلی بانمکه[ماچ]

رادمهر و مامان

سلام . امان از بی خوابی بچه ها بیشترش به خاطر اینه که خوب سیر نمیشن . چه علاقه ای به لباسشویی داره[لبخند]ببوس قند عسلی رو

شیما مامان شاهین کوچولو

چه شیطون بلایی شده کسری جون[قلب] ماشاله انرژیش هم داره فوران میکنه[ماچ] وای زانوهاش چقدر قرمز شده جیگر خاله بس که تو کل خونه میچرخه[نیشخند] عزیزمییییییییییی[ماچ][ماچ][ماچ]

107....

هرز نوشته هاي من فقط بهم نخند تازه فهميدم، که چه ناارامي هايي پشت اين فعل هاي عجيب و غريب هست . . . . اتفاق هاي ناگهاني، هيجان دارند و هيجان يعني "زندگي" بد يا خوب بودنش را هم مي گذاريم،به پاي حال و هواي همان روزت....!!!!!!! مثل روز يکشنبه حوالي 11/00 شب و يک تماس تلفني زندگي ام به کل عوض شد و من دقيقا الان در استانه ي دنيايي هستم که تصورش را چندي پيش در گيرودار چسبيدن به حقيقت و بيرون امدن از ان رويا، از دست داده بودم وقتي در اوج تعادل روحي سعي در پيدا کردن گمشده هاي وجودت داري و انگار بايد يک موضوعي باشد تا به تو بفهماند که: هي، به خودت بيا ..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . . . . باز هم چرت نوشته هاي من.. فقط بهم نخند يک کافه ي ارام و گرم ....!!!!! بوي قهوه و دود، همه جا را فرا گرفته پشت ميز اطرافم، چند نفر به چشم مي خورند، ادم ها خيلي برايم جالب اند مي توان از نگاهشان، ذهنشان را خواند به تک تکشان نگاه مي کنم، پول، عشق، بدهکاري، خيانت ، سکس ...... از ديدن خيالات اين مردم، لحظه اي وحشت مي کنم عجب شهر شلوغي .......!!!!!!!!! نه اينکه زندگي ادم ها به هم مرتبط است،وحشت مي کنم از ارتباط خودم با اين افکار