تولد

در حالی که بی صبرانه  منتظر روز نهم اسفند بودیم ، پسر نازم "کسرا"  روز 15 بهمن 1391 با عجله زیاد به دنیا اومد لبخند و همه رو غافلگیر کرد.

روز قبلش تا ظهر اداره بودم ولی حس خستگی و ناتوانی بدی داشتم حس میکردم واقعاً نمیتونم حدود یک ماه دیگه با این سنگینی بیام سر کار... در نتیجه با رئیسم صحبت کردم و فرم مرخصی برای 20 روز زبان پر کردم که مثلاً استراحت کنم و روزای آخر به خودم و نی نی فشار نیارممژه ظهر خسته و کوفته رسیدم خونه و بعد از استراحت رفتم دکتر که سونوی آخری و جواب آزمایشای رویان رو ببینه و وقتی درباره بیمارستان و نوع زایمان ازش پرسیدم بهم خندید و گفت هنوز یه ماه مونده تا زایمان ... چه عجله ای داری ...نیشخند بعد از دکتر یه کم پیاده روی کردم و چون قرار بود از فرداش بیشتر خونه بابا حسین باشم (به خاطر پله های خونه قدیم) رفتیم یه کم خرید واسه خونه برای روزای نبودنم و بعدشم رفتم خونه پدر، خوشحال و خندان از اینکه از فردا بخور و بخوابه و دیگه از اداره و کار خونه خبری نیست شیطان شب دایی آریا از سفر برگشت و آویز تخت خوشگلی که واسه کسرا سفارش کرده بودیم رو آورد و با دیدنش دل توی دلم نبود که زودتر بریم و اتاقشو بچینیم تا واسه اومدنش آماده باشهخیال باطل غافل از اینکه...

صبح روز بعد با درد شدیدی از خواب بیدار شدم ولی اهمیت ندادم و فکر کردم به خاطر پیاده روی دیشب بوده تا این که درد و فشار به جایی رسید که مامان فریده هراسان به دکتر زنگ زد و اونم گفت زود بیاین اینجا نگران اصلا نفهمیدم چه طور آماده شدم فقط یادمه مامانم ساک بچه رو برداشت و من باورم نمیشد که الان نیازی بهش باشه... حدود ساعت 8:30 بعد از معاینه معلوم شد که کسرای نازنینم انگار خیلی عجله داره و با یک نامه و سفارش تلفنی دکتر راهی بیمارستان شدیم... پر استرس ترین لحظه های عمرم لحظه ی خداحافظی از مامان و همسرم و رفتن به زایشگاه بود و بعد از حدود یک ساعت درد کشیدن، دکتر بی حسی مثل یک ناجی با بی حسی نخاعی همه دردها رو تموم کرد فرشته بعد از اون رو کمتر یادمه فقط اومدن دکترم که دیدنش قوت قلب بود و صحبتای پرستار که آرومم میکرد و سوالای دکتر بی حسی که خیالم راحت شد که همه چی عادیه و بعد از نمی دونم چه مدت یه فرشته کوچولوی ناز رو تو دستای دکتر دیدم و یادمه دکتر اسمشو ازم پرسید و من نمیدونم صدام درمیومد یا نه که گفتم: "کسرا"  و بعدش صدای گریه عشقم اومد و انگار مدام تو دلم میگفتم "این گریه پسرمه..." و وقتی بردنش به خودم دلداری میدادم که عیبی نداره بعد از این دیگه همش میبینمش...مال خودمه ... بعد از حدود دو ساعت پرستار آماده م کرد و برد دم در و بعد از اون همه چهره های آشنا و مهربون و یه اتاق پر از دسته گل  و یه پسر کوچولوی ناز و آروم که روی تخت منتظر مامانش بود بغلقلب هنوز باورم نمیشد... تا وقتی توی بغلم گرفتمش و دست و پای کوچولوشو بوسیدم 

خلاصه اینکه به فاصله 24 ساعت از لحظه ای که حساب روزهای تعطیلی و استراحت و چیدن اتاق پسرم رو میکردم، تبدیل به مامانی شدم که پسرش توی بغلشه و داره خدا رو شکر میکنه. جدا از ترس و دلهره و همه دردها، فکر نمی کنم شادی اون روز دوباره برام تکرار بشه.خیال باطلقلب 

پسر نازم به خونه و زندگی جدیدت خوش اومدی... از حالا تا همیشه بدون که بهترینها رو واست میخوام.

/ 2 نظر / 69 بازدید
ماسح

سلام ! به همین سادگی دعوتید! http://hagheghat.persianblog.ir/